بيان احساس از واقعيتها و آرمانهاي انساني در قالب نظم

سید اشرف‌الدین گیلانی (یا حسینی یا قزوینی) (۱۲۸۷ ق. قزوین - ۱۳۵۲ ق. تهران یا ۱۳۱۳ خ.) شاعر، نویسنده و مدیر روزنامه نسیم شمال از روزنامه‌های دوره مشروطیت ایران بود.

سید اشرف الدین حسینی در رشت روزنامه نسیم شمال را منتشر کرد. پس از استقرار مشروطیت، با سپهدار اعظم به تهران آمد و روزنامه مزبور را که حاوی اشعار فکاهی اجتماعی و انتقادی وی بود در پایتخت انتشار داد. سبک ساده و فکاهی او بسیار مورد توجه واقع شد. اشعار وی بیش از بیست هزار بیت است. کتاب باغ بهشت و نسیم شمال قسمتی از آثار فکاهی اوست.

اشعار «نسیم شمال» به گونه‌ای به تاریخ مشروطیت ایران تعلق دارد.

در اواخر عمر او را به به تیمارستان بردند و مدتی نگاهش داشتند و کسی نمی‌داند در آنجا به او چه گذشت زیرا اقوام و بستگانی در تهران نداشت. همین قدر معلوم است که بر اثر مساعی مرحوم سید حسن مدرس و دوستان دیگرش از تیمارستان نجات یافت.

گور سید اشرف الدین الحسینی «نسیم شمال» روبروی مقبره سپهدار رشتی در ابن بابویه «شهر ری» قرار دارد. محل مزبور را ابراهیم فخرائی در سال ۱۳۶۴ به کمک پسر یکی از توزیع کنندگان روزنامه نسیم شمال پیدا نمود و به شش نفر از گیلانیان ساکن تهران که اشتیاق زیارت این قبر را داشتند نشان دادند. با هزینه مهدی آستانه‌ای روی سنگ قبر قدیمی آن، سنگی به وسعت تمامی قبر از مرمر کار گذاشته شد که نام مدیر روزنامه نسیم شمال بر آن نقش بسته‌است.

وی در انتقاد از اوضاع آنزمان ایران چنین می‌گوید:

نه درس به کار آید و نه علم ریاضی

نه قاعده‌ مشق و نه مستقبل و ماضی

نه هندسه و رسم و مساحات اراضی

خواهی که شوی مجتهد و مفتی و قاضی

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

صد سال اگر درس بخوانی همه هیچ است

در مدرسه یک عمر بمانی همه هیچ است

خود را به حقیقت برسانی همه هیچ است

جز مسخرگی هر چه بدانی همه هیچ است

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

 

                                                

اديب‌الممالك

میرزا محمد صادق امیری فرزند حاج میرزا حسین و نواده میرزا معصوم متخلص به محیط می باشد. لقبش در ابتدا امیر الشعرا بود و بعد به ادیب الممالک مشهور گردید و تخلص وی به امیری نیز بدین جهت بوده است. ولادتش به نوشته خود او در روز پنجشنبه 14 محرم 1277 هجری قمری(1237 خورشیدی) در قریه گارزان از توابع اراک اتفاق افتاد.

او پانزده سال بیشتر نداشت که پدرش به سال 1291 هجری قمری درگذشت و نظم خانواده اش برهم ریخت. او به دربار شاهزاده طهماسب میرزا مویدالدوله راه یافت و با حسنعلی خان امیر نظام گروسی که در آنزمان وزیر فواید عامه بود آشنا شد و به مناسبت او نام و تخلص خود را از پروانه به امیری مبدل ساخت. در سال 1309 هجری قمری به اتفاق وی به کرمانشاه رفت و تا سال 1313 هجری با او در کرمانشاه بود تا در اواخر آن سال به تهران بازگشت.

در سال 1316 معاون و نایب رئیس مدرسه لقمانیه تبریز شد. در اوایل 1318 هجری قمری به قفقاز و از آنجا به خوارزم رفت و چندی نزد محمدخان - خان خیوه به سر برد. از آنجا به مشهد آمد و تا سال 1320 قمری در مشهد زیست و در اواخر آن سال یا اوایل سال بعد به تهران آمد. در سالهای 1321 و 1322 هجری قمری نویسنده مهم و درجه اول روزنامه ایران سلطانی بود؛ در سال 1323 هجری قمری سفری کوتاه به باکو کرد و در آنجا با روزنامه ارشاد ترکی همکاری داشت و ورقه ضمیمه آنرا به فارسی انتشار میداد.

در شعبان سال 1324 هجری قمری که مجلس شواری ملی گشایش یافت، در تهران بود و سردبیری روزنامه مجلس را که میرزا محمد صادق طباطبایی تأسیس کرده بود بر عهده داشت. در سال 1327 هـ.ق. جزء مجاهدان فاتح مسلمان وارد تهران شد و چندی بعد به خدمت وزارت عدلیه درآمد و حملات او به ادارات و روسای عدلیه از همین تاریخ شروع شد. امیری در سال 1335 که مأمور عدلیه یزد بود سکته کرد و به تهران آمد و روز چهارشنبه 28 ربیع الثانی آن سال در 58 سالگی در تهران درگذشت.

 

برخیـز شتـربانا، بربنـد كجـاوه

كز چرخ عیان گشـت همی رایَتِ كاوه

از شاخ شجر برخاست آوای چكاوه

وز طولِ سفر حسرتِ  من گشت علاوه

بگذر به شتاب انـدر از رود سَماوه

در دیـدهء من بنگـر دریاچـهء ساوه

وز سینه‏ام آتشكدهء پارس نمـودار

ماییـم كه از پادشهان باج گرفتیـم

زان پس كه از ایشان كمر و تاج گرفتیم

دیهیم و سریر از گُهَر  و عاج گرفتیم

اموال و ذخـایرشـان تـاراج گرفتیم

وز پیكرشـان دیبَـه و دیباج گرفتیم

ماییـم كـه از دریـا امـواج گرفتیم

و اندیشه نكردیم ز طوفان و ز تَیـار

در چین و خُتَن وِلوِله از هیبتِ ما بود

در مصر  و عَدَن غلغله از شوكت ما بود

در اندلس و روم عیان  قدرت ما بود

غَرناطـه و اِشبیـلیـه در طاعت ما بود

صقلیه نـهان در كنف رایتِ  ما بود

فرمـانِ  همـایونِ  قضـا آیـتِ ما بود

جاری به زمین و فلك و ثابت و سیار

خاك عـرب از مشرقِ اقصی گذراندیم

وز ناحیـهء غـرب بـه اِفریقیه راندیم

دریای شـمالی را  بر  شـرق نشاندیم

وز بحر جنـوبی  به  فلك گرد فشاندیم

هند از كف هندو، ختن از ترك ستاندیم

ماییـم كه از خـاك بر افلاك رساندیم

نام هنر و رسـم ِكَـرَم را به سزاوار

امروز گرفتار غـم و محنـت و رنجیم

در داو فَـرَه باختـه  انـدر شش و پنجیم

با ناله و افسـوس در این دیر سپنجیم

چون زلف عروسان همه در چین و شكنجیم

هم سوخته كاشانه و هم باخته گنجیم

ماییـم  كه در سوگ و طرب قافیه سنجیم

جغـدیم به ویرانه، هزاریم به گلـزار

ماهت به محاق اندر و شاهت به غری شد

وز باغ تو  ریحان و سپرغم سپری شد

انـدوه  ز سفـر آمد و شادی سفری شد

دیوانه به دیوان تو گستاخ و جری شد

وان اهرمـن شـوم به خرگاه پـری شد

پیـراهن نسرین، تن گلبرگ ‏تری شد

آلوده به خون دل و چاك از ستم خـار

مرغان بسـاتیـن را  منقـار بریدند

اوراق ریاحیـن را  طومـار دریدند

گاوان شكم‏خـواره  به گلزار چریدند

گرگان ز پی  یوسف بسیـار دویدند

تا عاقبت او را سـوی  بازار كشیدند

یاران بفروختندش  و اغیـار خریدند

آوخ ز فروشنـده، دریغـا ز خـریدار

افسوس كه این مزرعـه را آب گرفته

دهقـان مصیبت‏زده را خـواب گرفته

خـون دل ما رنگ مِـیِ ناب گرفته

وز سـوزشِ تب، پیكرمان  تاب گرفته

رخسـار هنر گونهء مهتـاب گرفته

چشـمان خِرَد پـرده ز خوناب گرفته

ثروت شده بی‏مایه و صحت شده بیمار

ابری شـده بالا و گرفته است فضا را

وز دود و شـرر، تیره نموده است هوا را

آتـش زده سكان زمیـن را و سما را

سوزانده  به چرخ اختر و در خاك گیاه را

ای واسطه رحمـت حق بهر خـدا را

زین خـاك بگـردان رهِ طـوفان بلا را

بشكاف ز هم سینه این ابر شرر بار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت   توسط  دکتر اسفنديار دشمن‌زياري  |