


بهار می رسد از راه و من زمستانم
نشسته بهت غریبی میان چشمـــــانم
به انتظار بهاری که می رسد از راه
نشسته ام و غزل های تلخ می خوانم
بهار آمده از راه و او نیــــامده است
و من به سفره ی عشقش همیشه مهمانم
نیامده ست و من این روزها عجب تلخم
و تا نهایت ســــردی دچار بـــورانم
به مد نشسته ام اما چـــقـــــدر آرامم
و در درون چه بسا مبتلای طوفانـــم
ستاره ها به هیاهو نشسته اند امــشب
و من به حسرت یک چشم سیر، بارانم
که تا ببارم و یک نم سبک شوم از تـــو
منی که از همه ی جمعه ها گریــــزانم
منی که زاده ی دردم به ساعت گـــریه
منی که دختــری از نیمه های آبانـــــم
بـــــهار آمده و سال تازه در پیش است
هزار و سیصد و هشتاد و آه ... می دانم !
اسفند 86- همیلا