تبليغاتX
شراره های آفتاب - در بهار من ، خزان آمد
بيان احساس از واقعيتها و آرمانهاي انساني در قالب نظم

دیشب که باران می بارید

دلسوخته کنار آتش،

خاکستر می شمردم.

دود سرخ

سوز دل را می گداخت

و من،

با خاکستر، فرق می شستم

دیوانه وار نوروز را دیروز

و امروز را با آتش دیروز می پختم.

زیر لب ورد زنان

با سیلی به نقش خود 

که ای کاش می خفتم

شاید دیروز رویا می شد،

یادش بخیر! می خواندم:

پیمانکم، ریز ریزکم

 بهار می آد

عمر زمستون سر میشه.

اما دروغ بود!

خزان آمد و.

.

برگ گلم را

بر سنگ فرش دل

خشکاند.

به راستی که با چشم،

خاکستر می سفتم




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 18:8 توسط ..:: دکتر اسفنديار دشمن زياري ::..