تبليغاتX
شراره های آفتاب - پرواز کبوتر
بيان احساس از واقعيتها و آرمانهاي انساني در قالب نظم

به سوگ مینشینیم

دوستان!!

چون کوه در فراغ دلبندم "پیمان"، باز هم شکسته کمر ایستاده ام

دعایم کنید

چون کوه استوار

بر پهنای دشتستان بی بر

حاشیه قرمز آسمان بی سر و ته

ایستاده،

درد می نوشم

و در خون آسمان

سایه ام گم می شود.

اما،

با سکوتی معنا دار

در انتظار خورشید

نشسته ام! 

عزیز دلم در لباس احرام

 سروده های استاد گرانقدر"هاشمی زاده" در سوگ گل پرپر شده ام

یاران مددی پرم به خاک افتاده است
قلبم..جگرم، سرم به خاک افتاده است
سرتاسر روزگار من پاییز است
تا سرو صنوبرم به خاک افتاده است
..........................
ازخون دلم دو دیده را ......تر بکنم
این عمر چگونه بی تو، من سر بکنم
در خاطر من بهار بی پاییزی
من مرگ تو را چگونه با ور بکنم
..............
چون قصه ی عشق نقش دفتر شد و رفت
چون لاله ی نو شکفته پرپر شد و رفت
حالا که بهار می رسد... صد افسوس
آن لاله ی سرخ چون کبوتر شد و رفت
در این مصیبت عظیم.. با غم و درد و داغت شریکم بزرگوار
شده پرپر در این فصل بهاری
گلی از گلشن دشمن زیا ری
دلم را می گذارم در دل خاک
کنار تو ...به رسم یا دگاری

کلیه اشعار تقدیم به دل داغدار عزیز بزرگوارم دکتر دشمن زیا ری

ممنونم عزیز دل، انشاالله که داغ نبینید

کلامت مرهمی است بر دل خونین

 

پیام عزیز دل، فرزندم، عباس نجفی

 

استاد گرانسنگ سلام های قلبی مرا بپذیرید.

اگر بخواهیم تمام افتخارات علمی و فرهنگی شما را بی انصافانه نا دیده بگیریم فکر می کنم تنها انسان بودن شما (به معنای واقعی کلمه) کافیست تا آنچه که بر شما گذشته را با گوشت و پوست حس کنیم...

يكى رفت‏

يك موند

يكى "به حسرت" سر جمبوند!

يعنى "رفتن براى باد" و "ماندن يا ماندگار بودن براى كوه" و "سر جنباندن براى سنبله گندم". اما هنگامى كه در آخرين تصوير قيد «به حسرت» را نگاه مى‏كنيم تازه متوجه مى‏شويم سازنده چيستان تا چه حد متفكرانه طبيعت پيرامونش را تجربه كرده است و درمى‏يابيم كه در پس اين معماى به‏ ظاهر ساده كه در آن سه شى‏ء از طبيعت را انتخاب كرده و كنار هم گذاشته چه انديشمندانه به مرگ و زندگى نظر افكنده است. پى مى‏بريم كه آنكه به حسرت سر مى‏جنباند، به ‏راستى نه خوشه گندم كه انسانى متفكر است. انسانى كه به باد و كوه نگاه مى‏كند به آنكه بى‏ثبات و نااستوار درگذر است و به"" آن‏كه استوار است و پا در جاى."" از يكى به عمر شتابناك متوجه مى‏شود از ديگرى به آنچه باقى است، سربلند و پاك و شكوهمند است و از آمدن‏ها و رفتن‏ها پروايش نيست و آنگاه به موقعيت حال و مجال خود شايد به مثابه موجودى كه هرچند نه چون نسيم «تند گذر» است و نه چون كوه «ديرمان» مى‏تواند چنان به جهان آيد و بگذرد كه آمدن و رفتنش را اثرى بى‏دوام‏تر از عبور نسيمى به گندمزارى باشد يا به عكس: چنان كه ديگر تا جهان باقى است او نيز باقى بماند. و آنگاه چون سنبله به عبرت سر بجنباند.

دکتر عزیز: از آئین مردگان و تسلیت گفتن، آن هم به یک دوست بیزارم. چون که زندگی را دوست می دارم مرگ را دشمن!!!

پیمان عزیز جانش را نفس به نفس مایه‌ی دست جاودانگی خود کرده، و مشعلش گذرگاهی چند ساله از معبرِ خاطرات ما را تا سال ها بعد چراغان خواهد کرد به عبارتی: ماده‌ای ناپایدار به نیرویی پرتپش مبدل شده است.

او داربست بلند نام و مفهوم جوانانی است که ماییم پس به سوگش نمی‌نشینیم.

آمده‌ام تا نام بلندش را که هم اکنون تداعی کننده‌ی بخش عمیقی از خاطرات ما شده است را با حضور شما حرمت بگذارم.

 

دکتر عزیز هیچ در دست ندارم که به تو عرض کنم.

 

فقط خواهش می کنم تسلیت های پیاپی مرا بپذیرید...

 

یادش گرامی و سایه بلندشما بر سر خانواده محترم افراشته تر...

 

                                                       ممنونم عباس نازنین 

 

                    سفر به خانه دوست

 

پیام دختر گلم همیلا محمدی

 

من از سکوت شب سردتان خبر دارم

شهید داده ام از دردتان خبر دارم ...

 

سلام

دیشب که خبر تلخ عروج فرزند نازنینتان ، پیمان عزیز را شنیدم باور کنید تمام وجودم به گریه نشست . می دانم در این ثانیه های سرد چه اندوهی را بر شانه می کشید . ای کاش مرا با تمام کودکیم در ماتم بزرگتان شریک بدانید .

به خواهرم آفتاب هم از جانب من تسلیت بگویید.

" غم مرگ برادر را برادر مرده می داند"

 

جهان پیر است و بی بنیاد ، از این فرهادکش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

...

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

یاد و خاطره شان گرامی باد.

 

 زنده باشی و داغ نبینی دخترم                                        

                                      

 

پیام امیر عزیز

 

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر حال ان مرغ ز قفس پریده باشد

پرو بال ما بریدند و در قفس گشودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش شکسته باشد

 

استاد عزیزم

جناب آقای دکتر دشمن زیاری با نهایت تاسف و تاثر درگذشت ناگهانی برادر نازنینم (پیمان خان) را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض می نمایم و از خدای بزرگ و مهربان برای شما و خانواده گرامی طلب صبر میکنم.

ما را هم در غم خود شریک بدانید

                                  ارادتمند همیشگی شما امیر خادم

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 2:28 توسط ..:: دکتر اسفنديار دشمن زياري ::..