
آبشار خروشان غم،
امشب!
با تلاطم امواج احساس
در مبان سبزه زار یادمان ها
بر جزر درون
به یاد قله یخی
و هجران ساحل ها
دل مي بازد.
و از کرانه عشق
کودکی را
به یاد
شب نامه های رویایی
در ظلمت ترانه ها
خوان بی فروغ جوانی
متل های بی روح
با شکوه بی همتا
از تصویر آمال
و صفای دروغین مهتاب
تن میلرزاند.
آنگاه!
شوق بر باد رفته را
چشم ها رصد میشوند.
جلد بادبادک بی دسته
زیر چتر باران
رها شده و خیس میرقصد
صداي زوزه گرگ
به گوش گوسفند
با هي چوپان
عربده رعد
و تازیانه برق
پشت می سوزد.
چه دشوار است
نقش آرزوها
بر باد پائیزی تصوير ديدن؟
آنجا که برگ ها به جای هویج
در رسوب سرخ
نرگسی می کارند.
زندگی هم رنگ یاس مي بارد
آه!
تو، گرداب فردا!
همین امشب،
بر چروک غمباد
غوغا کن
فردا دیر است
دل را غرق رویا کن
- فرياد هم به سر، زير است -
بلوا كن
آفتاب: اردیبهشت ۱۳۸۷



بهار می رسد از راه و من زمستانم
نشسته بهت غریبی میان چشمـــــانم
به انتظار بهاری که می رسد از راه
نشسته ام و غزل های تلخ می خوانم
بهار آمده از راه و او نیــــامده است
و من به سفره ی عشقش همیشه مهمانم
نیامده ست و من این روزها عجب تلخم
و تا نهایت ســــردی دچار بـــورانم
به مد نشسته ام اما چـــقـــــدر آرامم
و در درون چه بسا مبتلای طوفانـــم
ستاره ها به هیاهو نشسته اند امــشب
و من به حسرت یک چشم سیر، بارانم
که تا ببارم و یک نم سبک شوم از تـــو
منی که از همه ی جمعه ها گریــــزانم
منی که زاده ی دردم به ساعت گـــریه
منی که دختــری از نیمه های آبانـــــم
بـــــهار آمده و سال تازه در پیش است
هزار و سیصد و هشتاد و آه ... می دانم !
اسفند 86- همیلا