
دیشب که باران می بارید
دلسوخته کنار آتش،
خاکستر می شمردم.
دود سرخ
سوز دل را می گداخت
و من،
با خاکستر، فرق می شستم
دیوانه وار نوروز را دیروز
و امروز را با آتش دیروز می پختم.
زیر لب ورد زنان
با سیلی به نقش خود
که ای کاش می خفتم
شاید دیروز رویا می شد،
یادش بخیر! می خواندم:
پیمانکم، ریز ریزکم
بهار می آد
عمر زمستون سر میشه.
اما دروغ بود!
خزان آمد و.
.
برگ گلم را
بر سنگ فرش دل
خشکاند.
به راستی که با چشم،
خاکستر می سفتم