تبليغاتX
شراره های آفتاب
بيان احساس از واقعيتها و آرمانهاي انساني در قالب نظم

 برو آقا! "خود" خود باش

درودی به زلالی اشعه فانوس بی دریا در این سکوت سایه های انسان نمایی و دریای فانوس به دستان حقیقت یاب و یا ناتوان در یافت.

گرانقدر، دلم را با احساس مچاله شده ات، در این کدر خانه پر اندوه، با سخره گرفتن سپید فامت و سبزی کله پر گو، اندود کردی. پشت غزل و یا پس آن و یا ته خطش و نمی دانم شاید نهایت غزل را می توانم ببینم و بخوانم و حتی با رقصش، با سوتک گنده گویی، آوای گاومیش نمایش دهم. اما، نه! دل ساده دارم، شاید کسی بیابدم که خود میخواهم خود را که بی خود و با همه ی خودشان، که باید باشم. چه بیخود قلم نشخوار میزنم. گویا دگر خواهم شد!! گویا اندیشه ی دگر می فلسفم. گویا سبک بال پشت دیوار مدرنیسم با شعر، اطوار شاباجی، خانباجی، شاید شهدخت وار در خطوط لجمن نفرین، مثلا ادا در می آورم. به یاد دل نوشته های بهادر ها غمازم!!!

نه... نه!! دلم نمی خواهد هیچکس، چون من غماز بر پله کان نی، تنبور بنوازد. ها ها ها[مسخ...] می خواهم خو...د...م باشم!؟؟. های، های پسر! که چنین دشنامی بر پالان گرده ام می سواری!! خودتی، خودتی!! من نیستم! و تویی که میخواهی، اصلا برو خودت باش تا در گیر گٍل گرفتار شبه مسجود شدگان حود فرشته خوانده شوی!!. مگر دیگران مرده اند که من نتوانم با نگاهیدنشان میمونی کنم. نه، من میخواهم مثل سوزان زنده بمانم و باید مثل .... قهقهه ی بی روح خر خنده سر دهم. آری چنین است برادر!! نگو میخواهم خود باشم و خود بمانم و خود بنویسم. بگو میخواهم بنام دیگران تازیانه بر پیکر کاغذ زنم تا در سیاهچال، کور سویی به روزنت لبخند زند.

 

و اما امشب:

 گل نوشته ای  از جعفر واعظی عزیز، که چه بسیار سوخ..ت..

 

مرحمي بر پهلوي مهربانتا ن، بوسه اي بر پينه ي دستانتان يا علي مولا.

 

قبله كن !

به سُستي ايمانم

تا سجده گاهم

پايين تر از زمين نباشد

تا که خوب در آئينه ام خود را

بدون ترك ببينی

و سكوت تازيانه ي ناباوري ات را

باور كن

كه تن عريان حقيقتم

كبود تر از كنبد دوّار است

بيا و نگذار

آخرين چرخش ِ برگ پاييزي ام

به زمين بنشيند

                                            آزاد




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 1:18 توسط ..:: دکتر اسفنديار دشمن زياري ::..

          

                                     

 زخم شمشیر زمان را

بر تن و پیکر این خسته راه

با پینه های کف دست،

                             بشمار.

که چه دیده، چه کشیده!

و چه سان از گذر سنگ!

 بدین لحظه رسیده؟

بگذار....، بگذار!!

تا که نماید، تن خود را به تماشا

لخت و عریان بکند، پیکر مجروح

زانکه مرهم بنهی بر دهن زخم

برود درد، بشود سرد

 دمی زان غم جانکاه

بعد از آن قصه بگوید،

ز عبورش، ره دورش

که چگونه ران همه گرگ سر راه؟

نهراسید و بپیمود گذرگاه!!

زان فسانه، تو بگیری،

پند و اندرز به گوشت

چوکلیدی.

نخوری زخم،

بسازی سپری

سد کنی ضربه شمشیر زمان را

آفتاب  ۱۳۸۲

چند بیت از مثنوی بلند حادثه رمضان از استاد هاشمی زاده

فرق بلتد میر عدالت دو نیم شد
عالم ز درد و داغ ولایت یتیم شد
دیگر کسی به وسعت مولا اذان نگفت
از سینه های خسته ی بی همزبان نگفت
مردی که درد و غصه ی خود را به چاه گفت
در زندگی زخوف و خطر های راه گفت
دیگر چو دست حضرت مولی کریم نیست
دستی زمهر بر سر و روی یتیم نیست
دیگر غمی به وسعت این غم نمی رسد
دیگر کسی به گرد علی هم نمی رسد
در نیمه شب کجاست رفیق شکستگان
مر هم گذار سینه ی مجروح خستگان
خون گریه کن که حضرت مو لی شهید شد
یار عزیز حضرت زهرا شهید شد
هفت اسمان زغربت مولی شکسته شد
تا روز حشر. خلوت دلها شکسته شد
قربان خاک غربت نعلین ساده اش
پای عبور خلوت شبهای جاده اش
یک کهکشان به قلب زمان غم گذاشتند
داغی عظیم بر دل عالم گذاشتند




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 22:19 توسط ..:: دکتر اسفنديار دشمن زياري ::..