باز اندر دل من، غوغایست شوریده پی نور، به هر در گاهیست
تا از در بسته، به رخش برتابد این حاصل اندیشۀ هر تنهایست
بی یار، در این خانه اِدبار روز هم چو شب تار، به خرمن جایست
جویش پی مه، در شب تاریک گشتن به بیابان، ز پی خرگاهیست
بر تافته رخ از بَر گیتی، مهتاب چون مُهر سیه بر سر هر کالایست
لیک، نومید نیم، زانکه به امید شب می رود و از پی آن فردایست
دل در گرو عشق، نهادم به لب جام
سر بر ره معشوق، سپردم به همه کام
تا شب رود و روز بیاید به لب بام
آزاد شوم زین همه نیرنگ و زهر دام
تقدیم به استاد هاشمی زاده
استاد، در محضر بزرگانی چون شما تلمذ کردن سعادت می خواهد. سپاس یگانه کردگار گیتی ساز را که چنین منتی به کهتران بی چیز، به رحمتش ارزانی داشته است. من خود را ناچیز تر از آن میپندارم که در عرصه سیمرغ بلبلی کنم. ادیبی چون جهان افروزیان بزرگ مرا به ره سخن کردن رهنمون ساخت. به خود میبالم که دانش آموخته مکتب سعادت بوشهر هستم.
باور کنید اینها، عین واقعیت درونی است که در قالب کلمه از اندیشگاه به زبان قلم نگاشته می شود، و گرنه آنچنان خودخواهم که خضوع را به زانو در برابرم کوه باشد. و تملق را چون تحفه ای کریه بر پیکر آدمیت، به ذلالت کشم. پس به صدق گویم که شاگردی قدردانم و در این مسیر بر پینه دستان گچ خورده، ناز لب می خرامم.
گل میفرمایید و پندتان به جان دل، نوش و گوارا باد.
سوگندتان به آفریدگار که همچنان در پند دهی، کلاس درسم را به نسیان مسپارید. استاد: سخت محتاجم و در بند آموزه هاتان.
با اجازه شما این کامنت را به پستم افزودم.
باشد که سایر شاگردان، از یادگرفتن هاشان در گذر سپهر آذین شاگردی، با دیده بینا امثال شماها را بر تارک دل هک کنند.
زنده باشید و مرامتان همواره جاودان باد