تبليغاتX
شراره های آفتاب
بيان احساس از واقعيتها و آرمانهاي انساني در قالب نظم

سلام عزیزان خردمند و ادیب

ممنون که سر زدید و نظری قابل استفاده ارائه فرمودید. نیک می دانم، نظمی که پا را به مور مور تپش کند و گسل های دل را از لرزش پا به ارتعاش کشاند بس تاثیر گذار تر خواهد بود تا سادگی کلام. زیرا فلسفیدن در ژرفنای واژه، موجی بس بلند در ورای اقیانوس مغز ایجاد میکند که سکاندار به خوبی مسیر حرکت را خواهد یافت و نسیان آن نا ممکن!!. اما و اما، نکته من فراتر است، چون دوست دارم همه، یا نزدیک به همه، مرا بفهمند. آرزویم درون دلخواستن بی نهایت، رهایی بدست اندیشه است که با ابزار احساس ماناتر و پایاتر خواهد ماند. اگستینو نتو، این رهبر احساس و بر هم زننده عقل، که خود طوفانی در رهایی ظلم از پیکر مغضوب ساخته شده های کدر بیاراست، از این دسته است. پس ملالی نیست و سخن کوتاه کنم که شاید شما هم، برابر شرایط قلم به صواب زنید.

 

 

لطفا تا آخر و سخن من ادامه دهید!!!

   

 

تقدیم به مهدی رهدار

                                                     

                                                        قابل توجه آقای رضوی

ستم به سرشت

کل رنج و محنتم در روزگار

                بود رفتن قله و صید شکار

عاقبت از لطف و مهر کردگار

                با سر پر شور گشتم رهسپار

طی نمودم ره، رسیدم آن دیار

                بر گرفتم رهنودها، زان گذار

 تجربه اندوختم، ده صد هزار

                تا شود در تنگ روزی گوشوار

............................................................

با دلم گفتم به خلوت: گوش دار

                توشه ات گستر که گیرندش بکار

زین سخن خشم آمدش، گفت ای فگار

                رو نشین در خلوت و شوخی مدار

هر که آید پیش سرور با وقار

                گرد او دوری زند همچون مدار

گر چه خالی باشدش دانش ز بار

                طی کند، او قله های افتخار

گو به من تو خاک پایی یا چنار؟

                سر کشی بر آسمان یا زیر خار؟

ار بخواهی مرکبی چابک سوار

                بایدت سر خم کنی با ذل و خوار!

.............................................................

گفتمش، سخت است بودن در حصار

                مرگ آنی بهتر است از احتضار

سر فکندن بر در هر نابکار

                چون گنه کاری بود بالای دار

ار گرسنه مانی اندر کوهسار

                به ز نان خوردن چنین با ننگ وعار

چون که حق خلقم بکرد آزاد وار

               سر نیارم خم بجز اندر خم پروردگار

ار ببینی دست حق را در کنار

               تا همیشه بی نیازی، سربلندی، رستگار

ارزش یاد    

سپیدی مایل به خونابه

خورشید رخ از دیده نهان

سیاهی نزدیک،

و شب آشکار می شود

هر کس به کنجی می خزد

و آسایشی اندک را

از کوبیدن روز،

در تمنای بستر می جوید.

اما.... شاید

یکی از درد

قادر نیست.

و برای فراموشی آن

با فشار دندان

چشم گشوده می دارد

که شاید..........

 پشت سیاهی

روزنه ای شکار شود.

..........

.............

سو کم، همه جا وهم

بینایی اندک

پس، جرقه ای به شمع باید

که با نیشکی،

از جور زمان و کراهت شب

بر لوح سپید، درد نقاشی کند

اما اگر صبح کر باشد

قلم چه کند؟

جز ندامت و پشیمانی؟

که ای کاش، جوهرم نبود،

نوک می شکست

و رقصم به عزا می رفت.

آنگاه، شاید و...شاید

افق فریاد می زد،

و آژیری به گوش

که آی.....، یادش بخیر

چنان بود و چنین!!!!

افسوس، رخت بربست

و باور کن

این است سرنوشت

که نتیجه شب، قلم، و غوغای سکوت،

ناشنوایی باشد

اکنون، شما بگویید:

پس از سکون

یادش چه می ارزد؟؟؟

                 

                          آفتاب

 

نظر شما، چند نکته، چند پرسش و آرزوی چند پاسخ!!!

سلام دوستان عزیز

با فرود سر بر درگه شما گرامیان. خیلی از محبت، نظر و نقدهای شما سپاسگزارم. اما...... کمی نگران!!!!!

به نظرها توجه کنید:

- شعرهایت را خواندم و امیدوارم که کمی از مستقیم گویی بکاهی و شعر را با شگردی خاص جلو ببری و لی چیزی که برایم جالب بود این است که باید در برابر تاریکی ایستاد

- مطالعه ات را روی کتب مکتوب منظور کن تا دید بصری ات درباره ی شعر معاصر بیشتر بشود و اینکه در کار آزادی که خواندم متاسفانه بیشتر نثر بود آن هم از نوع روان که این کار را با توجه به آثار موجود توصیه به واکاوی بیشتر درباره ی اینگونه کارها دارم.موفق و مستدام باشی جوان.

- اندیشه های شما برام جالبه...اما اینا شعرو تبدیل می کنن به دغدغه-فقط بیان...اما به هر حال همیشه خوب.

- ازلباس کهنه ات خجالت نکش، از افکار کهنه ات شرمنده باش (انیشتن)

- جذاب و خواندنی اند و پر از معنا و مفهوم .. ولی من یه پیشنهاد براتون دارم : خیلی رک حرف می زنین و این باعث می شه شعر شما از خوانش چند باره محروم بشه .. ایهام و ابهام بیشتری به کار ببرید تا مخاطب رو درگیر لایه های زیرین شعر کنید.

خلاصه نکته ها:

 افکار من کهنه است، رک حرف می زنم، مستقیم می گویم، اینها افکاری است کهنه که باید از آنها شرم کنم!!! زیرا از استعارات، ایهام، ابهام، کنایه، اشارات و دیگر موارد غیر قابل فهم برای عموم جامعه.... آنهم با کلمات جدید و به اصطلاح پسامدرن استفاده نمی کنم!!!

پرسش ها:

  • چرا همه هم و غم خود را به ساختار و صورت شعر معطوف می نمایید؟؟؟
  • در نگاه شما، محتوا و سیرت، چه جایگاهی دارد؟
  • دیگرانی که از زبان ابهام و ایهام و.... استفاده می کنند چقدر برد (پوشش اجتماعی) داشته اند؟
  • اصولا، جایگاه شعر کجاست؟ فقط گسترش ادبیات!!!؟؟؟؟
  • چه حرکت و یا دگرگونی اجتماعی ایجاد کرده اند؟
  • آیا تا کنون شده است که نوپردازان جدید بستری را برای تحولات اجتماعی فراهم آورند؟؟
  • لطفا بگویید تیراژ کتابهای شعر شما چقدر است؟؟؟
  • بفرمایید چند درصد از کتب شعر امروزی به فروش می رسد؟؟
  • چند نفر آنرا می خوانند؟؟ و یا چند نفر آنرا می فهمند؟
  • کمی بیاندیشید، زبانی را که مردم نفهمند، چه فایده ای دارد؟؟
  • آیا برای درک بیشتر، همیشه باید خود را به برگ شعر سنجاق نمود؟
  • آیا اشعار شما با توسعه فکری و فرهنگی  جامعه همگام است و همخوانی دارد؟
  • فکر نمی کنید، از مردم دور شده اید؟
  • آیا تنها، تخلیه روانی و آزاد شدن از دلشوره ها کافی است؟
  • اگر چنین است، مسئولیت شما در برابر اسارت انسان چه می شود؟
  • آیا تنها برای خود گفتن، ستم به اندیشه و فلسفیدن نیست؟
  • چرا نباید همه مردم حرف شما را بفهمند؟
  • چرا باید مردم را از درک واقعیات، در قالب نظم زیبا محروم کنیم؟؟؟

 توصیه:

سری به جامعه بزنید، بین مردم بروید، برایشان شعر بخوانید، نظرشان را بپرسید
، سپس پاسخ دهید. ضمنا چنانچه لازم شد، سری به سایر وبلاگ های من (پیوند های نویسنده) بزنید.

منتظر پاسخ مستدل و بدون احساس شما جوان اندیشه ها می مانم.

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 2:38 توسط ..:: دکتر اسفنديار دشمن زياري ::..