سفر به روشنایی دل انگیز است.
اما؛
رسیدن به آن شاید شورانگیز تر،
آنجا که ستارگان به پاکی و زلال آب،
صفای باطن دارند.
آنجا که سیه رویان زمینی،
در برابر خورشید،
روی نتوانند تابید.
دیگر دروغ نیست،
و
سیاه را نتوان سپید نشان داد.
آفتاب
با یادواره هایم نشسته ام
در امتداد خورشید،
گیرم تمام زخم ها در من بکارند!
گیرم تمام بغض ها در من ببارند!
و نیش های زهرآلودشان را در قلبم فرو برند،
به اشک های چکیده بر گونه های خیس،
به شب های اسارت قسم
چشمانم نمی بارد
مگر خورشید.......
نباشد بتر دردي اندر جهان
چو بينند عيب و كنندش نهان
كه، از اين سخن برتو آگهتر است
كه شايد دورن از برون بدتر است
بسا پشت آن چهرة مهربان
بود مكر خسبيده از روبهان
تو بر خود ز هركس شناساتري
ز دانش به خود بر كسان برتري
و اما گرت برستايد تني نابكار
كند بر ستايش زبان را به بار
چنان بادي اندازي اندر گلو
كه گويا به كامت رسيد آرزو
همي گويمت پندي از روزگار
هر آنكو كه خواهد شود كامكار
دلش نسپرد بر نگاه دگر
و گرنه رود از سرايش به در
چو اندرز و پندم نگيري به كار
اگر اندرونت شود آشكار
گرش مردمان را نباشد پسند
بدانم خوري از ورايش گزند
در آن دم تو بگريزي از ريشخند
و يا بر نگاهش بيفتي به بند
فسوسم خورد بر چنين گفتهاي
كه بايد شنود زآنچه نشنفتهاي
دگر سان بسازي تن خويش را
نه آنگونه كه گفتهي كيش را
و گرنه ميان دَدان و ستور
زني بر سر و، تن سپاري به گور
اگرچه درستي به نقش آوري
ولو اينكه اشكي به چشم آوري
به گيتي شوي تا ابد جاودان
گرت پير گشتي بماني جوان