تبليغاتX
شراره های آفتاب
بيان احساس از واقعيتها و آرمانهاي انساني در قالب نظم

شب

دیشب دل من تا به سحر پر می‌زد

اندر پی گمگشته به هر در می‌زد

چون کودک وامانده ز مادر

چشمک به هزاران در و پیکر می‌زد

نا گه چو پری، رخ بنمود از در پنهان

آمد سوی من آن مه و چنبر می‌زد

بوسه بزدم از کف پا تا به سر زلف

زان رو که دمی باز، به من سر می‌زد

با شور و شعف در دل خود می‌گفتم

شد نوبت ما زانکه به لنگر می‌زد

امید به فردا که روشن روزي است

ظاهر شدی و بر سرم افسر می‌زد

فروردين 80




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 0:15 توسط ..:: دکتر اسفنديار دشمن زياري ::..

 

                              

 

خورشید، بر تن آب نواخت

آب، از سوز گداخت

دودکی از کله آب پرید

ناگهان باد رسید

بگرفت کاکل او، به سپهرش پاشید

گرد هم توده‌ی ناب

جمع گردید و مبدل به سحاب

بچکانيد بر زمین، قطره‌ی آب

نم نم، رگبار، لختی هم تگرگ

برف همره شد، تا بگیرد جان مرگ

رو نماید بر درختان شاخ و برگ

بوی خوش آید برون زآن سوی ارگ

پاک بنماید غبار از آسمان

سبز گردد بر زمین دشت و دمان

غنچه ها تنبک زنان بر شاخسار

بر نشسته گل و ریحان به قطار

یاس و پیچک پای کوبان انتظار

تا که آرد بوی خوش، از نوبهار

بر شمیم بلبلان هی بزند

بلبل از شادی و شور، نی بزند

ای دریغا!! که اگر سوز زمستان

و صدای بوم شبخوان

بکشد پرنده ها را،

برود ز یاد دل ها

همه نغمه و غزل ها

ننوازد از ترانه، پرده‌ی نازک جان‌ها

نه به روی باغ پرواز

نه بروی شاخ آواز

نه حیات بر زمین است

ز ورای کرده تو، نم شرم بر جبین است

که به روز ابر و باران

بر، سایبان لمیدی

نه هراسی و نه از بیم رميدي

و در آیینه ندیدی

که جغد، با نعره و تهدید

بر سر سبزه قبا، جار کشید

چه نشستی!

که هوار نزدیک است

مگر از شرشر باران نشنیدی،

که بهار نزدیک است

و تو اما، و تو اما، و تو اما ....

دوباره، نشنیدی

 و نخواستی، که ببینی!؟

به هنگام بهار

 بر سر شاخه‌ی نار

بدمت بر دل تو

همه آوای هزار، همه آوای هزار

                                 آفتاب 11/10/79 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 21:38 توسط ..:: دکتر اسفنديار دشمن زياري ::..