دیشب دل من تا به سحر پر میزد
اندر پی گمگشته به هر در میزد
چون کودک وامانده ز مادر
چشمک به هزاران در و پیکر میزد
نا گه چو پری، رخ بنمود از در پنهان
آمد سوی من آن مه و چنبر میزد
بوسه بزدم از کف پا تا به سر زلف
زان رو که دمی باز، به من سر میزد
با شور و شعف در دل خود میگفتم
شد نوبت ما زانکه به لنگر میزد
امید به فردا که روشن روزي است
ظاهر شدی و بر سرم افسر میزد
فروردين 80
خورشید، بر تن آب نواخت
آب، از سوز گداخت
دودکی از کله آب پرید
ناگهان باد رسید
بگرفت کاکل او، به سپهرش پاشید
گرد هم تودهی ناب
جمع گردید و مبدل به سحاب
بچکانيد بر زمین، قطرهی آب
نم نم، رگبار، لختی هم تگرگ
برف همره شد، تا بگیرد جان مرگ
رو نماید بر درختان شاخ و برگ
بوی خوش آید برون زآن سوی ارگ
پاک بنماید غبار از آسمان
سبز گردد بر زمین دشت و دمان
غنچه ها تنبک زنان بر شاخسار
بر نشسته گل و ریحان به قطار
یاس و پیچک پای کوبان انتظار
تا که آرد بوی خوش، از نوبهار
بر شمیم بلبلان هی بزند
بلبل از شادی و شور، نی بزند
ای دریغا!! که اگر سوز زمستان
و صدای بوم شبخوان
بکشد پرنده ها را،
برود ز یاد دل ها
همه نغمه و غزل ها
ننوازد از ترانه، پردهی نازک جانها
نه به روی باغ پرواز
نه بروی شاخ آواز
نه حیات بر زمین است
ز ورای کرده تو، نم شرم بر جبین است
که به روز ابر و باران
بر، سایبان لمیدی
نه هراسی و نه از بیم رميدي
و در آیینه ندیدی
که جغد، با نعره و تهدید
بر سر سبزه قبا، جار کشید
چه نشستی!
که هوار نزدیک است
مگر از شرشر باران نشنیدی،
که بهار نزدیک است
و تو اما، و تو اما، و تو اما ....
دوباره، نشنیدی
و نخواستی، که ببینی!؟
به هنگام بهار
بر سر شاخهی نار
بدمت بر دل تو
همه آوای هزار، همه آوای هزار
آفتاب 11/10/79