دُردانهام ايران

![]()

اي سراي عاشقان پاکباز
اي مطلّا، سرزمين بينياز
خانه زيبا و خوش رنگ و لعاب
چشمهي جوشان بي برّ و سراب
زادگاه آرش و گودرز يل
مادر شيران بي حصر و بدل
اي وطن، اي عشق شورانگيز من
اي مرا باشد فدايت، جان و تن
باز هم از دل بگويم اين سخن
تا كه هستم يك نفس اندر بدن
جان فشانم در ره آزاديت
خون دهم بر ريشه آباديت
چون تو را يزدان بود، پروردگار
زانكه کوروش، باشَدَت بنيانگذار
ميزنم فرياد، اي دُردانهام ايران، هوار
كوچك است، جان و تن، اسفنديار
آفتاب: زمستان 1365
سحرگه در ميان کوره راهان
بگشتم، تا بيابم راز باران
چه کس از آسمان آبی چکاند
چه کس بر اين زمين دُر میفشاند
که، زنگار از رخ ناپاک شويد
که، ميخ گل به چشم خاک کوبد
به ناگه، اندورن چون برق آشفت
نهيبی زد و در پاسخ، چنين گفت
به غير از دست حق انديشهای نيست
که انسان را در اين ره پيشهای نيست
آفتاب، بهار 1358
آنگاه كه بهار سرزمينم، بجای لاله رُز داد
شيپور شادی، بر طبل ستم ميكوبد
آنگاه كه زمستان، راه خود گيرد
صدای سهمگين باد سياه، از نوای هَزار ميرَمد
و گورستان، به اندوه خوش آمد ميگويد
نيك ميبينم، بامدادي زود،
غرّش طوفان بالهاي عقاب،
ديوارها را ميشكند
و خورشيد، استخوان خميده را توان ميبخشد
شبستان، درپی نهيب افق، بر خود ميلرزد
زاغ سيه روي، به شاخ تاريكي ميپرد
و سپيد کبوتر، بازگونه، جايش ميخرامد
آفتاب : آذر 1356
روزگاری در اسارات
در بند هوس های به گوش خوانده
هوس های بچگانه ای که
همه آرزوی ما بود
و آمالی که همه ریا
و بی خبری از خود
بنازم به سرشتی که به پایه بازگشت
درود بر بنیادی،
که خود را از میان گمشده ها باز یافت
و بازگشتی دوباره نوید داد
پس!
کاخ هوسساخته ویران شد
زندگی نوینی آغازید
زنجیر، از پای گسست
انگشتان، از قید رست
و، حرکت ادامه یافت
کنون فریاد برآرم كه
زنده خواهی بود و دوباره شور انگیز
شوری به پایانی ناله های شبگیر
و هنگام جوانه زدن بهار
آفتاب
آذر 1379
همه جا دشت و دمن
همه با هم به چمن
همه جا گشت و گذار
همه با یک دل سرشار
زانکه روزی بدمد نور امید
بر دل تیره زند تار سپید
که بیایند برون از ته غار
درد آن خفته ی شبکار
زان سیاهی به در آید
ز تن خسته ی بیمار
سر به خورشید بساید
رخ شب باز شود، روز بیاید
شنبه آغاز شود، عمر آدینه سر آید
همه با هم، دست در دست
رو نماید ز پس غم
به رودی،همه سر مست
تن چرکین بدهند آب
پس از آن خواب، دگر باز نبینند
که چنین است گهر ناب
وز شادی بگریزند، به چمن زار
برسند به دشت و علفزار
نفسی تازه کنند از پس دیوار
که چنین است چنین باید زیست
غیر از این در دل دنیا گهری نیست
و بگویند سپاسی به جهاندار
آفرین بر من و هم یار
که شکستیم، گسستیم در و دیوار
آفتاب 1375
روزگاری قصدکردم آسمان را به زیر یوغ خود آرم جهان را
بدین منظور کردم جانفشانی که تا بر هم زنم رسم زمان را
زدم تیری برآن مقصود دلخواه در آن لحظه که وا کردم کمان را
هر آن کو خود بخواهد می تواند به تسخیر آورد روی و نهان را
آفتاب 1368
در ميانه عمر،شباب رخ بر می تابد
و
مرده را به پايکوبی می خواند
نهيب،
كه، خود باش
آه!
ديگر زيستن،
هوسی بيش نيست
و.........
ديگر شدن،
هم شرمی است بر پيکر ناب
بر....
گلگونه ای که ازل پاکش سرشت
و.......
اما خود با ديگران آن را آلودی
و......
اکنون
ای سر زمين من
فرزندت را درياب
به اميد تأليفی اندک
که دست محبت به رخسارش زني
اما نمی دانم،
چنين خواهد شد!!؟
و........
يا......
او را خواهی راند
نمی دانم نمی دانم نمی دانم
آفتاب آذر 1379
داد و بیداد مساوی بود
عین هم معنا داشت
هر که بر جایگهی تکیش بود
اين چنین میپنداشت
سر به سرکردارش
همۀ گفتارش
غیر از آن، نباید دیدن
جز گلش، نباید چیدن
یک نفر، داد را بزک میکرد
دیگری، مزهاش نمک میکرد
وان یکی، از بیعدالتی فریاد
این یکی، وعدهاش میداد
داد........ با زاری و افغان
بانگ میزد با صدای رسا
نه چنین: مرا کنید نفرین
نه چنان: مرا بستا
آفتاب
تابستان 1384